تبليغاتX
برای هیچکس

دوشنبه دوازدهم دی 1390

لیست خرید (داستان مینی مال جنگ )

لیست خرید

 

 لیست خرید نه چندان بلندی در قسمتهای پایانی نامه اش برایش ردیف شده بود تا بعد از گرفتن مرخصی پایان دوره و برگشت به خانه آنها را تهیه کند و با خود بیاورد :

آرد کیک: یک کیلو

شمع : یک بسته

استکان : یک دست

...

بقیه ی دست نوشته اش بعلت فرسودگی کاغذ قابل خواندن نبود.جیبهای دیگر لباسهای فرسوده و رنگ و رو رفته اش را به دنبال پاکت و آدرسهایی از آن نامه گشتند اما چیزی نیافتند.

به کندن زمین ادامه دادند و خاکهای لابلای بوته ها را بازهم کنار زدند و کنار زدند، شاید نشانه های دیگری پیدا کنند، اما آن نامه، یونیفورمهای لت و پار شده و استخوانهایی سربرآورده از یک بدن آخرین نشانه های وی بودند.

نوشته شده توسط حشمت اله کرمی نژاد در 9:31 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم آذر 1390

داستان می نی مالیستی جنگ

دبیرستان پشت خاکریز چنگوله

 

لباسهاي نظامی را آورده بودند دبيرستان تا كساني كه داوطلب هستند از همان جا با لباس نظامي به جنگ بروند.با رفتن تعداد زيادي از بچه ها كلاسهاي درس به حالت نيمه تعطيل درآمده بود. معلم كلاس در جواب بچه ها كه ميگفتند خودش چرا به جبهه نمي رود مي گفت: تا زمانيكه بقيه ی اين بچه ها  در كلاس هستند نمي تواند كلاس را تعطيل كند. بچه ها هم به شوخي مي گفتند معلومه كه تو هيچوقت كلاس را تعطيل نمي كني.

مسافت زیادی را طی کرده بودم تا چند نامه را كه براي بچه ها آمده بود به دستشان برسانم، باز هم او را در حال تدريس ديدم. به شوخي گفتم معلومه كه تو هيچوقت كلاس درس را تعطيل نمي كني. خنده اش گرفت، اينبار در گرماي مطلوب بهاري ، پشت همان خاكريز بلند در چنگوله.

 


نوشته شده توسط حشمت اله کرمی نژاد در 8:24 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم آذر 1390

باغ پاییزی

فرصت زیادی نداشت

آمده بود که

غم انگیزترین ترانه زندگی را

در گوش برگها بخواند

و برود

بی آنگه ردی از خود برجای بگذارد

در این باغ پاییزی

 

 

نوشته شده توسط حشمت اله کرمی نژاد در 7:53 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390

حکایت غم انگیزی است...

 

خیلی وقتها پیش

 

زودتر از اینکه

 

پاره های شعر شوم

 

در تن ورقهای رنگ پریده

 

شاعری بوده ام

 

دور از هیاهوی این جهان

 

افتاده از دهن بادها

 

همراه همیشه جریانهای سیال زندگی

 

حکایت غم انگیزی باید باشد

 

اینکه

 

سپید

 

 سیاه

 

همه روزگاری

 

پاره های تن من بوده اند

 

نوشته شده توسط حشمت اله کرمی نژاد در 10:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم شهریور 1390

پرواز

با اینکه هنوز دست و بالش بسته ست

با فکر و خیال خاطرش وابسته ست

پرواز قشنگ صبحگاهان را دید

فهمید که او کبوتر این دسته ست

نوشته شده توسط حشمت اله کرمی نژاد در 9:44 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم مرداد 1390

بازمانده ( داستان کوتاه)

باز مانده

صبح آنروزش مانند ادامه روزهاي قبلش مزه ي چندان خوشايندي برايش نداشت.مثل هر روز قبل از ساعت 6 صبح از خواب بيدار شده بود، كارهاي شخصي اش را انجام داده بود،صبحانه اش را خورده بود و حالا قبل از اينكه كفشهايش را بپوشد براي چند صدمين بار دست راستش را در جيب بغل سمت چپش برد، بيرون آورد و به عكسي كه بارهاو بارها ديده بود نگاه كرد و دوباره آنرا سرجايش گذاشت.

مثل هر روز دستي به سر و روي آن صورتكهاي نازنين كه معصومانه در كنجي ايستاده بودندكشيدو با خود گفت: «آب و غذاي كافي هنوز دارند»...



ادامه مطلب
نوشته شده توسط حشمت اله کرمی نژاد در 21:9 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390

حسرت

ديگر نشنيد در زدنهايش را

چشمش نگريست تا سحر جايش را

آنشب  ولي او يكه و تنها پر كرد

با حسرت و آه جاي بابايش را

نوشته شده توسط حشمت اله کرمی نژاد در 22:50 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم فروردین 1390

رباعي هاي يارانه اي

زاد و ولد زياد حالا عشق است

رباعی های یارانه ای

خوش آنکه چو من خراب و دیوانه نبود

درگیر عیال و خرج و کاشانه نبود

روز و شب او همه وصول چک بود

در هر دو سه ماه فکر یارانه نبود

***

یک هدیه ی دلپذیر و جانانه بگیر

با اینکه نشسته اید در خانه بگیر

در خواب خوشی کسی به من هی می گفت

برخیز برو باجه و یارانه بگیر

***

تولید زیاد نسل هم است و غم است

تنظیم نفوس خویش بر خود ستم است

با یک دو حساب حاصل این خواهد شد

تا جمعیتت کم است یارانه کم است

***

زاد و ولد زیاد حالا عشق است

جمعیت و ازدیاد حالا عشق است

از نسل خودم قبیله ای خواهم ساخت

یارانه اگر بیاد حالا عشق است!

***

گفتند که روشنی فردا آمد

با عجله زود پا شدیم تا آمد

تا یک دو سه ماه مست یارانه شدیم

با مبلغ قبض حالمان جا آمد

***

ما روزی این خانه از او می گیریم

این هدیه ی جانانه از او می گیریم

همواره به زیر منت او هستیم

عمری است که یارانه از او می گیریم

 

نوشته شده توسط حشمت اله کرمی نژاد در 12:40 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام آذر 1389

داستان كوتاه - گوسفندها


 

براي اين پست بازهم يك داستان را انتخاب كرده ام كه البته آن را

حدود دوسال پيش نوشته ام ...

گوسفندها

صبح زود كه با گوسفندهايش از آن چادرهاي مستطيلي بيرون مي زد و ميان  آن دشت و تپه ها رها مي شد نه فقط آن دشت و تپه ها كه همه ي جهان مال خودش بود.كار و بار ديگري نداشت .خودش بود و دشتي وسيع با قله ها و تپه هايي بلند و گله اش كه هيچ وقت تعدادشان به صد نمي رسيد و دوستش يحيا كه به قول خودش بچه ي صاف و ساده اي بود ،برخلاف او كه هميشه شيطنت جزيي از زندگي اش شده بود.

هميشه با خودش فكر ميكرد ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حشمت اله کرمی نژاد در 9:51 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام مهر 1389

داستان كوتاه- فشار قبر

براي هيچكس با كمي تغيير

با سلام به همه دوستان عزيز و خوبم.

از امروز تصميم گرفتم در وبلاگ براي هيچكس علاوه بر شعر از داستانهايم  نيز استفاده كنم. براي اين پست ، داستان كوتاه « فشار قبر» را انتخاب كرده ام كه تقديم حضور عزيزان مي شود.

منتظر نظرات دوستان خواهم ماند .

 

فشار قبر

مثل پرنده ي چابكي كه مرتب از اين درخت به آن درخت و اين شاخه به آن شاخه مي پرد و هيچگاه در يك جا قرارش نمي گيرد، در نقطه خاصي بند نبود و مدام از اين نقطه به آن نقطه و اين دشت به آن دشت مي پريد. كه البته اين بيشتر بخاطر موقعيت حساس كاري اش بود، اما او آنقدر در موقعيت كاري اش سيال بود كه به جاي اينكه مرتب به دنبال فرمانده اش بدود بايد فرمانده به دنبال او مي دويد.

حالا ديگر همه او را مي شناختند. بچه ي ريزه ميزه و حرف گوش كني بود كه بگي نگي همه جاي آن حوالي حضور داشت .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حشمت اله کرمی نژاد در 18:37 |  لینک ثابت   •